خوابی ديدم...
خواب ديدم در ساحل با خدا قدم میزنم.
بار پهنه آسمان صحنه هايی از زندگيم برق زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن ديدم،يکی متعلق به من و ديگری متعلق به خدا.
وقتی آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم، متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگيم فقط يک جفت جای پا روی شن بوده است .
همچنين متوجه شدم که این در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است.
این واقعا برايم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: خديا تو گفتی اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهی بود ولی ديدم که در سختّرين دوران زندگيم فقط يک جفت جای پا وجود داشت. نمیفهمم چرا هنگاميکه بيش از هر وقته ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتی.
خدا پاسخ داد بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت اگر در آزمونها و رنجها فقط يک جفت جای پا ديدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل میکردم.....
گرچه جاويدم ولي يك روز فاني مي شوم**نائل ديدار آن دلدار جاني مي شوم
آنچه مي ماند زمن ديوان اشعارم بُوَد** دفتر گوياي احساسات و افكارم بُوَد
من بچه بودم فقط یک بار جشن تولد گرفتم.اونم پدر مادرم برام گرفتن.قبل از اون رو دیگه یادم نیستش که گرفتن یا نه.
حقیقتا از بچگی از جشن تولد خودم متنفر بودم.اون موقع نمی دونستم چرا و فقط این رو می دونستم که یه شادی الکی و به درد نخوره.
ولی الان می دونم چرا.بماند چرا.
دیگه بیشتر از این مزاهم شما دوستای گلم نمی شم.
حالا هرکی دوست داره بهم تسلیت بگه هر کیم که دوست داره تبریک بگه.انتخابتون آزاده.
تا بعد
در زمانهاي بسيار قديم هنوز پاي بشر
به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها
در همه جاشناور بودند . آنها از بيكاري
خسته شده بودند . روزي همه فضائل و تباهيها
دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از
هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستادو گفت : بياييد يك
بازي كنيم . مثلآ قايم باشك . همه از اين
پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورآ فرياد زد
من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نمي
خواست بدنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول
كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها
بگردد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش
رابست و شروع به شماردن كرد ... يك ... دو ... سه
... همه رفتند تا جايي پنهان شوند ! لطافت
خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل
انبوهي از زباله پنهان شد ، احصالت در
ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ،
طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي
شد و ديوانگي مشغول شماردن بود ،
هفتادونه ... هشتاد ... هشتادو يك ... . همه پنهان شده
بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي
توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست
چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است .
در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي
رسيد ، نودو پنج ... نود و شش ... نودو هفت ...
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در
بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي
فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا
كرد تنبلي بود ، زيرا او تنبلي اش آمده بود
جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه از شاخ
ماه آويزان شده بود ، دوروغ ته درياچه ،
هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا
كرد ، بجز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده
بود . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد ، تو فقط
بايد عشق را پيدا كني و او پشت گل رز است .
ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند
و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز
فرو كرد و دوباره و دوباره تا اينكه
باصداي نا له اي متوقف شد . عشق از پشت بوته
بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده
بود و از انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد .
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او
نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود
، ديوانگي گفت : من چه كردم ، من چه كردم ،
چگونه مي توانم تورا درمان كنم . عشق پاسخ
داد : تو نمي تواني مرا درمان كني ، اما
اگر مي خواهي كاري بكني ، راهنماي من باش،
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور
است و ديوانگي همواره با اوست.....
