تبليغاتX
عشق خاطره و تنهایی
ای خدا عشق از سرم کم کن که رسوا می شوم

 
در میان هم رفیقان خوار و تنها می شوم



یا لباس عاشقی را از تنم بیرون نما



یا که من خاکستر کوی زلیخا می شوم



می کشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم



آخر از عشق تو من ساکن کلیسا می شوم



آنقدر در کشتی عشقت نشینم همچو نوح



یا به عشقت می رسم، یا غرق دریا می شوم




_________________



یکشنبه دهم تیر 1386 |

وقتی به دنیا میای توی گوشت اذان می خونن وقتی هم که از دنیا میری بالای سرت نماز می خونن فاصله ی بین مرگ و زندگی همین اندازه هستش

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند

 

كاش در محبت شك نبود/ تك سوار مهرباني تك نبود/ كاش بر قابي كه بر جان و دل است/ واژه تلخ خيانت حك نبود

 

 

در خويش سفر کردم و از خويش بريدم در راه سفر هرچه بلا بود کشيدم با حيرت بسيار ولي از تو شنيدم اين راه کي طي شد پايان سفر نيست شش منزل ديگر از راه تو باقي است گفتي که چهرا است سفرهاي تو هشدار بار تو به يک باره رسيدن نشود بار

 



سه شنبه پنجم تیر 1386 |